جادوی عشق
بی تو نه زندگی خوش است بی تو نه مردگی خوش است //سربه غم تو چون کنم بی تو به سر نمی شود
خدا حافظ خداحافظ ! تو اي عشق محال من خداحافظ خداحافظ ! تو اي شوق وصال من خدا حافظ خداحافظ ! تو اي آبي تر از آبي خداحافظ خداحافظ !تو اي بختي كه درخوابي خداحافظ خداحافظ ! تو اي تن پوش بيداري خداحافظ خداحافظ !تو كه رفتي به هشياري خداحافظ خداحافظ ! اميد آخرين من خداحافظ خداحافظ ! تو عشق واپسين من خداحافظ خداحافظ ! عزيز لحظه هاي من خداحافظ خداحافظ ! دليل گريه هاي من خداحافظ خداحافظ ! نگشتم لايق عشقت خداحافظ خداحافظ ! شدم مسحور آن چشمت خداحافظ براي من شده پايان بيداري خداحافظ براي تو شده پايان بي خوابي خداحافظ خداحافظ !سپردم من تو را بر او خداحافظ خداحافظ ! خودم گشتم فنا در او خداحافظ دوستان صمیمی و خوبم ملتمس دعای همه شما عزیزان هستم زهره تنها !... میان واژگان تنم کنار دلمردگی جانم چه بی محابا ره سپردم خط و خال عاشقی ات را !..... تنها درمیان پوسیدگی استخوان روحم در کنار شکستگی چهارستون قلبم چه استوار ایستاده ام درپای عاشقی خویش !... عشقیست نه ازلی ولی بدان که ابدیست باتاروپود جانم عجین وباسرانگشتان احساسم موزون آهنگین ودلنواز تنها چنگ دل در دست !... می نوازم موسیقی ناب عشق تو را ومی خوانم شعرمهرتورا صداقت چشمانت طلوع خورشید سحرگاهی من است وقلب رخشانت ماهتابیست بر شب تار بی کسی ام ببار بر من ببار چون شبنم پاک بهاری بر روی رگبرگ های خشک تنم وسیراب کن جان بیقرارم را وبنوشان می ناب عشق پاکت را برلبان خشک وعطشانم بگذار با تو عاشقی کنم بگذار باتو پرواز کنم تا اوج بربلندای خیالی شیرین از حضورتو با شهود تو بگذار باتوبمانم بگذار از تو بمیرم باتو .......... خواهم که در این غمکده بی یار بمیرم از فرط عطش با تن تب دار بمیرم خواهم که ز یاد تو در این گوشه دنیا نام تو به لب ، بی کس وبردار بمیرم فکر تو نشد مرهم این قلب حزینم خواهم که ز عشق تو به تکرار بمیرم سوز دل من گشته عیان بر همه عالم خواهم که ؛ ز شوق تو به انکار ؛ بمیرم خواهم که پس از آن شب یلدای پرازدرد با روی خوش و دیده ی بیدار بمیرم خواهم که در این ثانیه های تب وحسرت با این برهوت دل بی خار بمیرم آشفته شد این جان حزینم ز جوابت بگذار در این کوی تو بی یار بمیرم تا کی به تمنای قرارت من حیران در سوز و گداز و تب بسیار بمیرم تا شعله ی عشق تو در این روح وتنم هست خواهم که ز عشق تو به اصرار بمیرم خاموش شده زهره رخشان به شب تار خواهم به افول دل بیمار بمیرم مرا بی خانمان بگذار و بگذر به میدان بلا بگذار و بگذر در این شب های سرد بی وفایی غمم را بی دوا بگذار و بگذر به پابوس آمدم سوی تو صد بار ولی بی اعتنا بگذار و بگذر جفایت را به رویم بیشتر کن دراین جور و جفا بگذار و بگذر شبی بی یاد روی تو نشد طی در این یلدا مرا بگذار و بگذر شدم باغی ولی خشک وعطشناک دلم را بی صفا بگذار و بگذر شدم مهمان این بیغوله ی دهر مرا غرق عزا بگذار و بگذر شدم برگی به دست باد پاییز دلم را بی دعا بگذار و بگذر غریقم من به گرداب خیالت تو جانم را رها بگذار و بگذر تو موسایی گذر ازاین دلم کن دلم بحر بلا ، بگذار و بگذر لبم از جور تو گردیده خاموش دلم را بی صدا بگذار و بگذر روزی تو خواهی آمد از دشت صبوری از بعد آن هنگامه ی پر درد و دوری روزی تو خواهی آمد از شام پر از درد از بعد دل مُردن های این مفتون شبگرد روزی تو خواهی آمد از آن سوی فریاد با بغضی از عشق من و آهی از آن یاد روزی تو خواهی آمد از پشت سیاهی اما نداری هیچ نشان ، گم کرده راهی روزی که آیی ، هیچ اثر از من نباشد آیی ، ولی ، روحی دگر در تن نباشد روزی که آیی ، گویدت آشفته حالی مجنون صفت ، رفت از دیار آشنایی رفت آن که هر شب دوره گرد کوچه ها بود در کوی تو ، آوازه خوان غصه ها بود رفت و دگر هم بستر خاک فنا شد بر جای تو آن بوف کور صاحب عزا شد دیر آمدی ای یار خوش چهر گل اندام ! رفت آنکه بودش نام تو هر لحظه در کام روزی تو خواهی آمد اما دیرِ دیر است ! این دل درون خاک سردی سربه زیر است سر را به زیر افکنده از فرط ندامت حرفش دو تا شد ، آنکه میگفت او نیامد می نالم و می نالم ، از فرقت آن رویت می سوزم ومی سوزم، من بازاز آن خویت من می شکنم هر دم ، در این شب طولانی در شام غم یلدا ، از آن شکن مویت گشتم چو غریق اینجا ، در موج بلای تو می جویم و می جویم آن ساحل دلجویت تو شاه نشین دل ، من خاک نشین تو من عاشق آن چشمت ، من عاشق گیسویت من سِحر نگاه تو ، تو دور ز من گشتی کُشته است مرا هردم آن چهره ی مه رویت از روز ازل گشتم ، من عاشق چشم تو عشقت دل من کرده ،پر تاب چو گیسویت من در تب و تاب هرشب ،از شعله عشق تو تو فارغ از این حالی ، مستم به لب و رویت آن کشته ی محرابم کز عشق تو سرمستم چشم و دل من ماتِ ، آن قامت دلجویت بر این فلک بی رحم ، خاموش شده زهره برگرد تو روشن کن ، شامم به مهِ رویت ای علی ای دردمندان را دوا ای علی ای رازداران را خفا ای علی ای عالمی مبهوت تو ای علی ای در شگفت از جود تو ای علی ای شاهد علم یقین ای علی ای یار ختم مرسلین ای علی ای بهترین خیرالبشر ای علی ای برتراز هرنوع گهر ای علی ای جود تو شوق همه ای علی ای مهر تو طوق همه ای علی ای علم تو علم رُسُل ای علی ای بوستان را همچو گل ای علی ای کشته در محراب عدل ای علی ای پادشاه داد و عقل ای علی ای شاه مُلک لافتی ای علی ای دافع روز جزا ای علی ای زخم ها در روح تو ای علی ای رهنما چون نوح تو ای علی ای حافظ قرآن و دین ای علی ای دافع هر ظلم و کین ای علی ای شمس و ای حور و قمر ای علی ای تو اولی الامر بشر ای علی ای ماهتاب راه دین ای علی ای شاهراه تو یقین ای علی ای حرفهایت حرف عشق ای علی ای ذوالفقارت سیف عشق ای علی ما در رهت دیوانه ایم ای علی ما عاشق پیمانه ایم روی تو زنجیر شب را پاره کرد خوی تو هر درد و رنجی چاره کرد فرق تو شد چاک در راه وفا خون تو پوشاند روی مه لقا روی چون کردی به سوی آسمان در شب کوفه که بودی میهمان خامش و بی نور گشته زهره زان روی چون ماه تو افتاده به آن ۱۳۸۰ من سوختم ، من سوختم ، از عشق تو افروختم بر جان لرزانم بیا ، بی روی تو پر دوختم آتش بزن ،آتش بزن ، این دل به صد موی شکن بر باد ده ، بر باد ده ، نامم که از تو سوختم نه مسجد و نه بتکده ، نه باغ و نه ویرانکده هیچم اثر از تو نبود ، این دل به غم من کوفتم این چشم من از فرقتت ، این خانه ام از رفتنت خاموش وچون زلفت سیاه ، درپای تو من سوختم از درد هجرانت عزیز ! از سوز سودایت بُتا ! شب تا سحر من در فراق ، صبر وشکیب آموختم صدايت را شنيدم !.... از پس ديوارهاي خسته وتاريك! صداي عشق شور انگيز قلبت ! درسكوتي تلخ ! درميان بهت وحيراني اين ويرانه دل !.... در اوج بي خوابي ..... صدايت را شنيدم ! بعد از آن هنگامه ي پر درد ! بعد از قرني انزواي عشق ! بعد از آن مرگ دل و بيشه ! ميان بيشه ايي تاريك وظلماني !...... فقط ياد تو بود و اين من خسته . . . صدايت را شنيدم ! با تبي بسيار . . . صدايت شد برايم شور جاويدان . . . وخوني در ميان اين رگ خشكم و جاني در تن خسته ومن ... در اوج بي تابي ... شدم مست صداي دلنشين تو چه گرم و آتش افزا بود ! چه آتش زد درونم را ! مرا بي تاب و بي تاب از قرارت كرد شود آيا كه يكدل ، يك سر و همراه شوي تا لحظه ي مردن ؟ صدايت گشته لالايي اين شامم شود آيا وجودم حس كند روزي ، نواز ش هاي دست پر شرارت را ؟ صدایت باشد آن موسیقی ناب تمام لحظه های من ؟...... شود آیا ؟........ دل من در هوای تو ! کنار مخمل رویا ! میان قایق تنها ! به دریای خیال تو هزاران راه پیموده ومن لبریز نو گشتن وتو لبریز دل کندن من آن روزی که بگذشته تویی در لحظه بودن شروع آن بهارانی وجود تو بهاری خوش وجود من زمستانیست سرم پر درد ، دلم غمگین وجودم یخ زد از سرما تو گرمای وجودم باش بده گرما به دستانم ولی افسوس !.... وجودم گس زنومیدی شرار سینه ام خاموش درونم آتش است آتش ولی خاموش وخاکستر دگر تن را توانی نیست دگر دل را زمانی نیست بیامد وقت آن رفتن شب کوچ و دلم نالان !..... دل من در هوای تو هزاران راه پیموده ولی بردورخود دائم چو پرگاری به دور خود کجایی که نشانی نیست؟ از آن نام ونشان تو نه در رویا نه در عالم!!! نبوده هیچ اثر از تو!!! نمی آیی دگر در خواب ومن درفکر یک کوچم! سفر از شهر عشق تو! خیالت ، این دل پیرم ، کجاها می برد فردا؟ نمی دانم !نمی دانم ! ای جان من! ای جان من! ای جان و ای جانان من درد درونم دل شکن ، ای شوق و ای ایمان من انگیختی ، انگیختی ، این دل به صد موی شکن بر باد ده ، بر باد ده ، نام من ای جانان من ! انداختی انداختی ، این دل به صد موج بلا اما بگو یادت نبود ، این عهد و این پیمان من؟ درد درونم گفتنی ، این دل ز تو افروختنی شددررهت صد تشت خون،چشمان من چشمان من این دل به دردت مبتلاست،این جان به میدان بلاست جام می ام لبریز کن ، سیراب کن این جان من من سوختم ؛ من سوختم ، از عشق تو افروختم با اشک چشمانت عزیز ، پایان بده پایان من من امشب باز بی تابم ! دلم بی تاب بی تاب است کنار یک در خسته به پاس عهد و پیمانم پس از یک عمر بی تابی کنون من باز بی تابم ! منم بی تاب سراپایم شده حسرت نگاه خشک من بر راه دگر در هم ندارد تاب بگو آن تکیه گاهم کو ؟ فقط او باشدم درمان فقط او باشد آن یارم ولی کو آن صدای پاک !؟ که خواند در کنار خویش دلِ مهجورِ حیرانم به لب صد حرف نا گفته به تن داغ غم عشقش گلویم بغض نشکفته *** من امشب باز گریانم ! دلم ابریست باز امشب ! نه مهتابی !نه یک سقفی! که باشد سایه بان من من وباران پی در پی من و این آسمان امشب دل پر درد خود را باز به مهمانی این گریه عزای خنده ها بردیم *** دلم خیس نم دیده سرم خیس نم باران صدایم پر غم وغصه صدای های های من به این دشت پر از غصه در این بیغوله تاریک شده باز هم نوا با بوف من و بوف سیاه شب من و یک دشت تاریکی نه راهم آشکار است و نه همراهم به بالینم منم با یک تن تب دار منم با یک دل پر درد منم با دیده ایی پر خون خدایا ! ای خدای من! چرا رحمی نمی آری؟ چرا عاشق کُشی امشب؟ چرا هر شب ، شب یلداست؟ چرا صبحی نمی آید؟ چرا روزی برایم نیست؟ چرا در شام یلدایم به طول یک غم کهنه ! درازای همه عمرم ! چرا یار جفا جویم ، نمی آید به بالینم؟ نمی گیرد سراغ ازمن؟ چرا یک شب ز نادانی مسیر آن نگاهش را نمی آری به سوی من؟ به این بیغوله تاریک؟ چرا؟............. دردیست به جان از لب آن یار، نپرسید زهریست به دل از رخ دلدار ، نپرسید یک لحظه نکردم نگهی از سر اجبار سوزیست به جان از سربردار ، نپرسید دل من مخزن و دریای خون است تن من مأمن عشق و جنون است به شب ها تا سحر از فرقت یار دلم در گیر این عشق درون است 















